احمد بن ابو الحسن النامقي الجامي ( احمد ژنده پيل ) ( شيخ احمد جام )

81

كنوز الحكمة ( فارسى )

گاه در نماز ، گاه در پروار ، گاه در گداز ؛ پيوسته در انتظار تا كى فرمان آيد : يا أَيَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ ارْجِعِي إِلى رَبِّكِ راضِيَةً مَرْضِيَّةً ؛ الى آخره - همه تعبيه‌هاى او از اين جمله ، در علم و حكمت و خزينهء ربوبيّت او دربايست . فرمان در ميان افگند ، و همه را دربند تاوان كار خود كرد ، و اين جمله قومى كه تو مىبينى به صحراى وجود آورد و كشيد ، و هرچه ( از ) ازل الآزال خواست كه باشد ، ببود ، و در وجود آمد ، و آن خواست و مشيّت ازلى كه هيچ خلق نبود او بود ، اين همه صنع بديع از نيست هست كرد ، كه تدبير - هيچ مشاورت‌كننده‌اى در ميان نه ، و نه هيچ‌كس را زهرهء اينكه قفل مشيّت او بجنباند و باز كند ، و هيچ معلوم كه در خزانهء غيب است به صحراى وجود آرد ، و نه از آن هيچى « 1 » فرونهد و برگيرد ، و اين ندا به عالم در داد كه : وَ اللَّهُ الْغَنِيُّ وَ أَنْتُمُ الْفُقَراءُ - چون اصل ما خود از مراد و خواست اوست ، چه كنيم كه : نه « الفقراء الى اللّه » باشيم ؟ امّا به اوّل كار خواستى و مشيّتى برساخت ، و زبان خاصگان خويش فروبست ، و اين تعبيه‌ها در آن ( بنهاد ) و گفت : بيت اين آن شهر است كه من به دو در ميرم * تا خود زنم و خود كشم و خود گيرم هيچ نتوان گفت ؛ سر همه راه‌ها بسته است ، و بر سر همه كوىها نگاه‌وان است . علم همه علماء آنجا ناچيز است ، و عقل همه عقلاء بىفضل او بىبر است . هرچه نه از اوست و نه از او بينى همه تاوان است ، و هرچه نه از او شنوى همه حرمان است ؛ اوست كه اوست ، ما بنده و او خداوند ؛ بنده را نرسد بر خداوند چون و چرايى . امّا در جمله ببايد دانست كه : ارادت ، و مشيّت ، و خواست ، و وايست ، و نياز ، اين هر پنج يك نوع است ؛ امّا همچنين كه ما بينا او بينا ، ما دانا او دانا ، ما شنوا او شنوا ، ما گويا او گويا ، ما توانا او توانا ؟ ! و آن ما هيچ بدان او نماند ، و آن او هيچ بدان ما نماند : از آن ما همه با نقصان ، و آن او همه بر كمال و بىعيب و بىآفت . و اهل علم و اهل معرفت را به تفصيل اين حاجت نيايد . آمديم به اول سخن ، و به : « ارادت » ، و به « مشيّت » ، و « خواست » ، و « وايست » ، و « نياز » .

--> ( 1 ) - در نسخه : « د » چيزى مانند : « سحنى » . در نسخه : « ت » ، سخن . در نسخه : « ج » سخنى . ظاهرا بايد كلمه در اصل « هيچى » بوده باشد مخفف : « هيچ چيز » . كه در موارد ديگرى نيز در آثار شيخ به همين صورت مخفف به كار رفته است . قرينه‌اى ديگر بر اين ، جمله‌اى است كه پيش از اين كلمه آمده است : « . . . كه تدبير « هيچ » مشاورت‌كننده‌اى در ميان نه ، و نه « هيچ » كس را زهره اينكه قفل مشيّت او بجنباند و باز كند ، و « هيچ » معلوم كه در خزانه غيب است به صحراى وجود آرد .